تبليغاتX
من وشیدایی

من وشیدایی

کم ولی طولانی دوستم داشته باش

یلدا

 

یه یلدای دیگه هم رسید اما....اما این یلدا مثل یلدای سالهای پیش نیست.

 

تونیستی....دلم تنگه.....خیلی وقته آرامش ندارم....

 

دلم برای صدات...حرفات تنگ شده.به یاد یلدای سالهای پیش بغض میکنم.....

 

یادآوری  شیطنت ها و خنده هامون تنها دلخوشیم شده.خیلی وقته صداتو نشنیدم.

 

بیخبری ازت دیوونه م کرده.....فقط تو می تونستی وقتی ناراحتم خنده رو ،روی

 

لبهام بیاری....اما الان که نیستی همه چی و همه جا دلگیره.

 

کاش بودی...بودی تا با حرفهات ارومم می کردی....اما نیستی ومن هستم با

 

تنهایی وعذاب.....به امید شنیدن صدات دارم روزها رو شب می کنم....

 

امیدم رو نا امید نکن.

 


 

درددل پروین در دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت


عیدتان مبارک

 

پیشاپیش عید غدیر خم رو تبریک میگم.

 

آرزو میکنم همه ی روزهاتون عید باشه.

 

چون نامه ی اعمال مرا پیچیدند ،بردند به میزان عمل سنجیدند، بیش از همه کس

 

گناه ما بود ولی آنرا به محبت علی بخشیدند

 

 


 

درددل پروین در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 22:44 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم....

 

خوشحالم از اینکه دیدمت...از اینکه بودنت رو حس کردم.....چشمهای مهربونت بهم

 

 آرامش دوباره تزریق کرد......به همین حضور چند روزه ت راضیم.

 

کافیه به چشمهای عسلیت نگاه کنم برای مدتها مست این دو تا شاهکار می مونم.

 

وقتی ازم پرسیدی می دونی چقدر دوستت دارم نمی دونستم چی جواب بدم.بگم همونقدر

 

 که من تو رو دوست دارم؟؟؟

 

؟اما نمیشه....چون نمی تونم بگم چقدر دوستت دارم.واسه همین فقط گفتم تکرار کن....

 

و توبارها و بارها تکرار کردی  دوستت دارم.

 

بابودنت به اوج میرسم.خنده ی واقعی رو کنار تو تجربه می کنم.

 

خوشحالم از اینکه هستی...........


 

درددل پروین در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 9:29 موضوع | لینک ثابت


اینجا دلگیره

روزهای نبودنت طولانی شده....دلتنگیام ....بغض خفه شده تو گلوم....تنهاییام گویا تمومی

 

ندارند...گاهی تو این شهر غریب بدجور دلم میگیره....دلم میگیره که سفرت ۸ روز دیگه

 

تموم میشه....روزی که هردو منتظرش بودیم....اما حالا....

 

منم و یه شهر غریب....گویا این فاصله ها تمومی نداره.....انگار که درسرنوشت ما حک

 

شده همیشه دور از هم باشیم....همیشه حسرت کنارهم بودن رو بخوریم.....غروبای اینجا

 

خیلی دلگیره...یادته همیشه غروب یه حس زیبایی در من ایجاد می کرد؟؟؟...اما ازغروبای

 

اینجا می ترسم...دلم میگیره....بی تو بودن رو به یادم میاره...اینجا  وقتی صداتو میشنوم به

 

جای خندیدن بغض می کنم.....بغضی که ناشی از فاصله هاست....فاصله ای که حس

 

می کنم روز به روز داره بیشتر میشه....نمی تونم باهاش بجنگم....هرچی بیشتر تلاش

 

میکنم زودتر مغلوب میشم....اما باز میخوام بدونی که یادت همیشه با منه....عشقت درقلبمه

 

وهیچ وقت خاطرات تو....یاد تو از ذهنم پاک نمیشه.

 

 


 

درددل پروین در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت


التماس دعا

 

تو اين شبهاي غريب ولي آشنا بدجور دلم ميگيره.دلم ميگيره چون گناهکارم....چون

 

گاهي حس ميکنم درک عظمت اين شبها برام سخته....يه بغض سنگين راه گلومو مي گيره...

 

گاهي اين بغض ميشکنه و چشمه ي اشکم فوران ميکنه،اما گاهي اين بغض تو گلوم

 

مي مونه.دلم مي خواد دعا کنم.براي همه.براي همه ي کسايي که دوستشون دارم.

 

براي تمام کساني که برام عزيزند و نمي خوام ناراحتيشون رو ببينم.

 

بيشتر از همه دلم مي خواد براي بهترينم دعا کنم.کسي که زندگي رو برام معنا کرده.

 

کسي که بدون اون زندگي خيلي برام سخته....نه سخت نيست....محاله.

 

خدايا...خودت مي دوني جز اون کسي ندارم....مي دوني طاقت غمشو ندارم...

 

پس نخواه که تو زندگيش غمي باشه.هيچ وقت براش بد نخواه....

 

خدايا...من از تو خوشبختي اونو مي خوام.

 

پ.ن:دوست عزيزم که پست منو خوندي تو اين شبهاي عزيز، وقتي  دلت تا آسمونها

 

پرواز کرد يادي هم از من و عزيزم بکن.

 

التماس دعا

پ.ن:تنهای عزیز ممنون که باز اومدی.جواب نظرهای زیبات رو پایین نظراتت میدم.

 

باز هم از حضورت ممنون.


 

درددل پروین در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 16:23 موضوع | لینک ثابت


گیج شدم

 

 

گیج شدم نمی دونم دارم اشتباه فکر می کنم....؟؟؟!!!

 

توی پست قبلی دوست عزیزی نظر داده بود که"حدس ميزنم عشق شما هنوز براي وصال

 

حرارت لازم رو نداره.ميپرسي چرا؟آخه كسي كه عاشق باشه هدفش وصال باشه اصلا به

 

نرسيدن فكر نميكنه چه برسه كه بخواد ازش بترسه.فقط به اين فكر ميكنه كه وقتي رسيد

 

چي بگه و چكار بكنه.وقتي اينطوري فكر كني وقتي فقط روي هدفت متمركز بشي ديگه نااميدي

 

معنايي نداره.به نظر من عشق يعني شور ، مستي و شادي."

 

اما من اینجوری فکر نمی کنم....درست یا غلط....من دوست داشتن رو در وصال نمی بینم...

 

من ترس رو لازمه ی دوست داشتن می دونم...چون دوست دارم می ترسم....

 

اگه دوست نداشتم باکی هم نداشتم....می ترسم چون دوستش دارم....اگه دوست داشتن فقط

 

برای وصال باشه دیگه دوست داشتن نیست...من دوستش دارم حتی اگه بهش نرسم...

 

حتی اگه دستای مهربونش دستامو لمس نکنه...حتی اگه شبهای تنهاییم هیچ وقت پر نشه...

 

حتی اگه لازم باشه همیشه با یادش زندگی کنم....دوستش دارم به خاطر زیبایی وجودش...

 

من هیچ وقت دوست داشتن رو در وصال معنی نکردم.درسته که از نرسیدن می ترسم ولی

 

هدفم از عاشقی فقط وصال نیست.نمی دونم درسته یا غلط...

 

پ.ن: دوست عزیزم ممنون که برانوشته هام ارزش قائل شدی ونظردادی نظرت هم برام

 

قابل احترامه.امیدوارم بازهم نظرت رو در پستهای بعدیم ببینم.

 


 

درددل پروین در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 18:23 موضوع | لینک ثابت


یاد اون روزها بخیر...

 

امشب از چی بنویسم؟نمی دانم....گفتنی ها راگفتم ولی نا گفته ها روی قلبم سنگینی

 

می کنه.هرشب دارم در رویاهام تو رو می بینم...تو رو احساس می کنم....

 

۵ سال و۴ ماه و۱۸ روز و شبه که با یاد تو...با عشق تو زندگی می کنم.

 

اون روزا رو به یاد داری؟ سن و سال زیادی نداشتم...از دوست داشتن....از عشق....

 

درک زیادی نداشتم.از نگاهت چیزی رو درک نمی کردم.به گفته ی خودت به سختی

 

بهم فهموندی که دوستم داری.یادش بخیر....چه روزایی بود....فقط به عشق فکر می کردیم.

 

اما الان چی....چیزای دیگه هم فکرمون رو مشغول کرده....مثل ترس...ترس از

 

به هم نرسیدن...ترس از سرنوشتی که چیزی ازش نمی دونیم...ترسی که از وقتی اومدی

 

در موردش حرف می زنی....دلم آشوبه اما تو رو دلداری می دم.....ازت می خوام

 

به چیزای خوب فکر کنی...به اینکه ما عاشق همیم...کسی نمی تونه ما رو جدا کنه....

 

اما خودم می ترسم...از اینکه تو رو ازم بگیرن.... تویی که همه ی زندگیم با وجود

 

تو معنا پیدا کرده.

 

تو باز فردا عازم هستی ودوباره من می مانم و عکس تو.

 

هرجا باشی هرجا روی...دور یا نزدیک...قلبم ادامه می دهد.چون تو این جا

 

هستی...در قلب من......تو این جاهستی و من از تنهایی باکی ندارم. 

 


 

درددل پروین در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت


ندیدی....

 

باز هم آمدم تا شکوه کنم....از تو شکوه کنم....تو عزیز دل پری....

 

آره عزیزم تعجب نکن....دیروزحرفهایی زدی که آرزوی مرگ کردم...تو نبودی تا ببینی

 

وقتی از دلتنگیات حرف می زدی وقتی صدات لرزید و گفتی دلت تنگ شده....

 

وقتی گفتم چرا غمگینی برا دلخوشی من گفتی غمگین نیستی کسالت داری چه حالی شدم.

 

می خوای باور کنم؟؟؟!!!یعنی من هنوز تورو نشناختم؟؟؟

 

وقتی نمی تونم پیشت باشم....وقتی نمی تونم آرومت کنم از خودم بدم میاد...

 

وقتی دیشب بعد از ماه ها دیدمت دلم لرزید.وقتی نگاه عاشقت رو دیدم...وقتی عشق رو

 

در نی نی چشمات دیدم دلم لرزید...دلم نمی خواست از اون چشمای عسلی دل بکنم...

 

ماهها منتظر بودم...منتظر این نگاه...این صدا....وقت ندارم...فرصت با تو بودن کمه...

 

باید قدر این ۱۵ روزو بدونم....قدر لحظه لحظه شو....نمی خوام بعد از اینکه

 

دوباره رفتی حسرت بخورم....اما اعتراف می کنم که با اینکه نزدیکمی اما دلم بیش

 

از پیش برات تنگه ....کاش میتونستم بگم نرو...کاش می تونستم نگهت دارم....

 

اما می دونم انتظارم هنوز ادامه داره ...می دونم باید صبر کنم و می کنم.

 

مطمئن باش تا آخرش هستم.

 


 

درددل پروین در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 1:49 موضوع | لینک ثابت


نشد که....

 

امشب آمده ام تا باز بنویسم....بنویسم حرفای ناگفته ام را...حرفایی که همیشه دوست داشتی

 

ودوست داری که بشنوی اما همیشه،هروقت ، هرجا خواستم برزبان جاری کنم نشد...

 

نشد بگم امید تک تک لحظه های زندگیم بی تو من خیلی تنهام...نشد بگم عاشقانه ی

 

زندگی من نرو....حالا نرو...به تو محتاجم...محتاج نوازش هات...نگاهت...حرفهایت.

 

نشد...این حرفا هنوز در صندوقچه ی کوچک دلم داره خاک می خوره...نشد بگم

 

ستاره ای درتمام تاریکی های زندگیم...هرجا و هروقت از زندگی کردن ناامید میشم

 

این توهستی که منو به زندگی برمی گردونی.توهستی که امید رو دردلم زنده میکنی...

 

برق زندگی در چشمات می درخشه...چشمهات...چشمهای زیبات که مدتهاست از دیدنشون

 

محرومم.چشمهایی که حتی از پشت قاب شیشه ای روی میز حرارت و گرمای خودشو

 

 حفظ کرده تا وجودم رو بسوزونه.

 

نشد بهت بگم لحظه های بی تو بودن خیلی سخته...نشد بگم بی تو،زندگی دراین شهر بزرگ

 

که رنگی از عشق و محبت نداره  چقدر سخته.

 

نگفتم....نگفتم تا با خیال راحت بری...نگفتم تا ندونی چه شبایی در تاریکی اتاقم به

 

یاد تو، چشمهات، لبخندت ، صدای گیرات گریه می کنم.تا ندونی لحظه ها رو میشمارم

 

تابرگردی ودستای سردم رودردستای گرمت بگیری ومنو به اوج برسونی.

 

نگفتم اما می دونم تمام این ناگفته ها رو از چشمام خوندی...از چشمایی که التماس

 

می کرد نرو....تنهام نذار.

 

دانستی....دانستی چشمانم طاقت دوری از چشمانت، گوشهایم طاقت دوری از صدایت

 

ودستهایم طاقت دوری از دستهایت را ندارد...اما رفتی...مجبور بودی بروی می دانم...

 

من هم خواندم....از چشمهای عسلی ات خواندم که میلی به رفتن نداری...که باید بری...

 

که باید تنهام بذاری.

 

و من پذیرفتم این تنهایی را...این تاریکی را...این سکوت را...این بغض را پذیرفتم.

 

منتظرتم مثل همیشه....چون دلم می خواهد...چون چشمهایت خواست.

 

پس منتظرت هستم تا برگردی....برای همیشه.

 

 

 می نویسم دی دار

تو اگر بی من ودلتنگ منی

یک به یک فاصله ها را بردار


 

درددل پروین در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت


چرا؟؟؟!!!

چراهای توی ذهنم دارن زیاد میشن.چرا هنوز تو فرهنگ ما جا نیفتاده که زن و مرد

 

حقوق برابر دارند؟وقتی میشنوم میگن زنها ضعیفند تا مرز دیوونگی میرم.چرا؟؟اگه اینطوره

 

چرا وقتی مردی همسرش رو از دست میده خیلی زودتر از اونچه فکرشو کنی تجدید

 

فراش میکنه اما یه زن اینطوری نیست.چرا میگن خانمها حسودن؟مگه مردها نیستند؟

 

اگه ما خانمها نمی تونیم ببینیم کسی که دوستش داریم با یه خانم دیگه بیش از حد خوش

 

و بش کنه این حسودیه؟؟

 

مردها هم نمی تونند ببینند خانم مورد علاقشون با مرد دیگه ای گرم بگیره.

 

چرا مرتبه ی زن رو تو اجتماع پایین میارن؟فرقمون در چیه؟؟!!!

 

اگه فرقی هست چرا من نمی تونم درک کنم؟؟

 

پ.ن:دلم خیلی پر بود عذرمی خوام اگه پستم باعث رنجش کسی شد.

 

 


 

درددل پروین در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 23:54 موضوع | لینک ثابت



منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com